close
تبلیغات در اینترنت
داستان

*
مطالب تصادفی

تبلیغات متنی
مدل لباس

جدیدترین مدل های لباس

مدل مانتو
مدل مانتو پاییزه
پالتو جدید
مدل پالتو جدید
مدل مانتو سنتی
مدل مانتو تابستانه
مدل مانتو مجلسی
مدل مانتو اسپرت
مدل مانتو بارداری
مدل مانتو اداری
سریال قبول میکنم
عکس باران خواننده
عکس های جدید سحر قریشی
لباس عروس 2014 اروپا
مدل مانتو اداری بلند
مدل مانتو اسپرت دخترانه

شرکت طراحی سایت در اصفهان
مدل لباس مجلسی
انواع مدل مانتو
مدل شلوار
مدل مانتو جدید
مدل مانتو کوتاه
مدل مانتو بلند
مدل پالتو جدید
مدل پالتو زنانه2014
مدل پالتو دخترانه2014
مدل لباس مجلسی بلند
مدل لباس عروس اروپایی
مدل شلوار جین دخترانه
مدل لباس عروس ترک
مدل مانتو مجلسی
شیک ترین مدل لباس های مجلسی

ویژه خانم های شیک پوش و زیبا



روی عکس کلیک کنید برای دیدن آخرین مدل آرایش عروس و نامزدی،تتو بدن ،کاشت ناخن ،کاشت مژه و ...




برای دیدن لباس هایی که تا بحال ندیده اید
روی عکس کلیک کنید
قابل توجه کلیه مدیران,رئیسان و مسئولان خوش اخلاق,مهربان,وظیفه شناس و در یک کلام انسان. این مطالب هیچ ربطی به شما ندارد. لطفا پنجره را ببندید.بقیه بخوانند!
پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.

من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند. هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را، پیاده کرده بودند. همه ی امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگری می‌شد، حتی اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌های نخل پوشانده بودیم. با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای دور و خلوت می‌رفت.

داستان در ادامه مطلب

رسول دادخواه خیابانی تبریزی معروف به حاج رسول تُرک، از عربده‌کش‌های تهران بود، اما عاشق امام حسین(ع) بود. در ایام عزاداری ماه محرم شب اول، بزرگان و صاحبان مجلس محترمانه بیرونش کردند و گفتند: تو عرق‌خوری و آبروی ما را می‌بری!

حاج رسول برگشت و داخل خانه رفت و خیلی گریه کرد و گفت: ناظم ترک‌ها جوابم کرد، شما چه می‌گویی، شما هم می‌گویی نیا؟!

اول صبح در خانه‌اش را زدند، رفت در را باز کرد، دید، ناظم ترک‌هاست، روی پای حاج رسول ترک افتاد و اصرار کرد بیا بریم، گفت: کجا؟! گفت: بریم هیئت!

متن کامل داستان + تصاویر بیشتر در ادامه مطلب

از میرزا محمود مجتهد شیرازی نقل شده است که در نجف اشرف، مرحوم آقا شیخ محمد حسن قمشه ای که از فضلا و همچنین شاگردان سید مرتضی کشمیری بود، درباره او آمده است که وی از «گور گریخته» است و سبب این شهرت بدین دلیل می باشد که: ایشان در سن هجده سالگی در قمشه به بیماری حصبه مبتلا می شود و روز به روز بیماریش شدت می یابد و اتفاقا فصل انگور بوده است و از قضا در همان اتاق که وی در حال استراحت بوده، مقداری انگور که به شدت خوردن آن برای بیماری حصبه مضر است در کناری بوه است و شیخ محمد حسن بدون اطلاع، از آن انگورها می خورد و در پی آن بیماریش شدت می یابد تا جایی که وی می میرد!؟

متن کامل داستان در ادامه مطلب



رفتیــم در خونــه ی شهیــد خبر بدیم كه بیاید استخونـهای شهیـدتون معراج شهداست ، بیایید تحویل بگیریــد،می گفت رفتیــم در زدیــم، دختــری اومد در رو باز کــرد


گفتم شما با ایــن شخص چه نسبتی داری ؟ گفت : بابامه چی شده ؟ گفتــم :جنازه شو پیــدا كردن،می خوان پنجشنبه ظهر بیارن

متن کامل داستان در ادامه مطلب بخوانید



.

 

عُمر بن الخطّاب به وى رسيد و گفت: اى جوان ! چرا به مادرت نفرين مى كنى؟!

 

جوان : مادرم مرا نُه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولّد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستى!

 

عُمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مى گويد؟

 

زن : اى خليفه ! سوگند به خدايى كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اى او را نمى بيند و سوگند به محمد و خاندانش (صل الله علیه و آله و سلم) من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبيله و طايفه است، قسم به خدا! او مى خواهد با اين ادّعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد و من دوشيزه اى هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام .

 

عُمر: بر اين مطلب كه مى گويى شاهد دارى ؟

 

زن : آرى و چهل نفر از برادران عشيره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت.

 

متن کامل داستا ن در ادامه مطلب

من فکر می کنم دخترا از بچگی ذاتا چادر و حجاب رو دوست دارن و حتی تو بازیاشون با چادر مامان شون بازی میکنن این نشونه اینه که حجاب رو میپسندن و دوسش دارن .بستگی به خانواده البته مادر داره که حجاب و نوع پوشش مخصوصا چادر رو چطور برای دخترش توضیح داده باشه و چطور اون رو علاقه مند نگه داره .

چادرم رو دوسش دارم چون خودم به این نتیجه رسیدم با چادر پوششم کاملتره خدا رو شکر حتی یکبارم فکر اینکه بدون چادر جلو نامحرم برم تو ذهنم خطور نکرد. اینم رو بگمااااا مامانم هر بار به هر بهونه ای برام یه هدیه کوچیک میخرید و با خنده بهم میداد و میگفت: دختر کوچولوی چادری من .. نمیدونین چقدر از این جمله مامان ذوق مرگ میشدماین کارش باعث میشد چادر رو بیشتر دوسش داشته باشم

متن کامل داستان در ادامه مطلب


به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران، یکی از بخش‌های قابل توجه و جذاب دفاع مقدس خاطرات رزمندگان از روزهای حماسه و ایثار است؛ خاطراتی تلخ و شیرین که روایتگر لحظه‌های به یادماندنی زندگی به سبک دفاع مقدس است. گروه ایثار و شهادت خبرگزاری فارس، در سی‌و یکمین سالروز گرامیداشت دفاع مقدس قسمت‌هایی از این خاطرات ناب و خواندنی را که در کتاب ارزشمند «فرهنگ جبهه» بخش مشاهدات جمع‌آوری شده است، در اختیار مخاطبان خود قرار می‌دهد.

نمی‌خواهم شهید شوم مگر زور است

سال 63 در تیپ 21 امام رضا (ع)، گردان رعد بودم؛ قبل از عملیات میمک با فردی به نام «محمد امان» آشنا شدم؛ دائم یک تسبیح دستش بود و هر وقت راجع به چند و چون حمله صحبت می‌کردیم، فوری به من می‌گفت «تو شهید می‌شوی؛ می‌گویی نه بیا استخاره بگیریم».

متن کامل داستان در ادامه مطلب

آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی,زندگینامه آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی


تولد و دوران کودکی آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی

در روستای سعید آباد گلپایگان و در سال 1295 هـ.ق. در خانواده ای مذهبی کودکی دیده به جهان گشود که او را سید جمال الدین نامیدند.
 با تولد این کودک رشته های امید در اعماق قلب والدینش محکم گشت، زیرا آیت الله گلپایگانی از آغاز رشد و نمو نوعی نبوغ و خلاقیت را در رفتار و اعمال خویش بروز می داد، گرچه سیمای ساده ای داشت اما آینده درخشانش در چهره اش نهفته بود.


آیت الله گلپایگانی دوران شکوفایی را در آغوش مادری نیکو سرشت و تحت تربیت پدری پارسا گذراند ، آیت الله سید حسین گلپایگانی پدر ایشان، به مقتضای زندگی در روستا با تلاش از راه کشاورزی و دامداری روزگار می گذرانید و چنین کوشش سبب شد که فرزندان را نیز به یاری خویش فرا خواند، از این رو  با پا نهادن به سنین نوجوانی گوسفندان را به دشت و صحرا می برد و در واقع به شغل چوپانی مشغول بود، چنین محیط با صفایی در لطافت روح و روانش بسیار تأثیر داشت.

متن کامل زندگی نامه در ادامه مطلب

برترین ها: شاید همیشه این احساس را دارید كه افراد موفق در خانواده هایی مثبت و تحت حمایت والدینی دلسوز و همراه بار می آیند اما تام كروز نشان داد چطور می توان از فضای منفی و متشنج به عنوان انگیزه  ای برای رسیدن به موفقیت استفاده كرد.

داستان موفقیت تام کروز

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “

می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی

و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”………….

 

برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید


 

 

تغییر دنیا

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: “کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!”

مورچه و سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

....

خیلی وقت پیش نبود که تب «مینی‌مالیسم» دامن داستان‌نویسی معاصررا گرفته بود. همین دیروز بود انگار. این خیلی بسیار کوتاه‌نویسی! را داستان‌های «کف‌ دستی» هم می‌گفتند.

حتی خاطرتان باشد یا نه، مسابقه‌ای هم برگزار شد که گویا شرط شرکت در آن، نوشتن داستانی با حداکثر سی و دو کلمه بود. در مراسم اعلام نام برندگان هم انگار کسانی از اهل نقد و قلم، اندر باب این موضوع صحبت‌هایی هم کردند.

بنده گرچه راوی حکایت باقی هستم ولی از شما چه پنهان چندان از قضایا و چند و چون این نوع قصه‌ها سر در نیاورده و نمی‌آورم.

گویا قرار مینی‌مال‌نویسی بر این است که به‌مصداق این ضرب‌المثل «ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزای»، تا آنجا که جا دارد از حاشیه و اضافات کم کنند و مفید و مختصر به اصل قضیه بپردازند و جاهای خالی داستان را هم به هوش و قدرت تخیل خود خواننده وا بگذارند.

مثلا فکر کنید: یک خانوادۀ دو نفری را که از پدری زحمتکش و دختری نوجوان تشکیل شده. (مادر دختر کجاست؟ نمی‌دانیم. شاید به شکلی غم‌انگیز همین چند سال پیش درگذشته باشد)

پدر، کاسب است. صبح می‌رود سر کار و شب خسته به‌خانه برمی‌گردد. (شغل پدر چیست را هم دقیقا نمی‌دانیم. شاید زیر راه‌پله‌ای کوچک و تنگ، بساط دست‌فروشی دارد یا مثلا گوشۀ میدانی در جنوب شهر، روی گاری میوه ‌می‌فروشد

........


چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.

شمع اول گفت :

من صلح نام دارم

! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که

بزودی خاموش خواهم شد .

پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.

شمع دوم گفت :

من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست

بیشتر شعله ور بمانم.

وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت :

نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک

نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند.

طولی نکشید که او هم خاموش شد.

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا خاموش شدند.

پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت:

.....
از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !

این داستان خیلی تکان دهنده ست حتمی بخونید


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…


منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

..............

داستان آموزنده و بسیار زیبای مفهموم خانواده

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: “اه ! ازسرراه برو کنار” قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم …
وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی …
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود

.....

اخبار دنیای مد
مدل مانتو

مطالب جدید سایت

مطالب پربازدید